این یک داستان واقعی است به روایت یک دوست. البته نام شخصیت ها عوض شده اند.

محمد یک پسر لاغر اندام با 163 سانتیمتر قد، ترم آخر کارشناسی ..... بود. تازگی ها به یکی از هم دانشکده ای هاش (سارا) علاقه پیدا کرده بودو چند روزی بود که فکرشو مشغول کرده بود . سارا رو در یک فعالیت دانشجویی ملاقات کرده بود . خانم متین، کم حرف و خوشرویی بنظر می رسید. بعد از هفته ها بالا و پایین کردن و کلنجار رفتن بالاخره یه روز تصمیم گرفت با یکی دیگه از هم دانشکده ای هاش بنام (سحر) که چند سالی از خودش بزرگ بود و همیشه تو مشکلات باهاش مشورت می کرد  این موضوع رو در میان بذاره . خوب سحر هم وقتی فهمید خوشحال شد و دقایقی نگذشت که آمار شسته و رفته از سارا رو درآورد و به محمد داد. البته سارا هم کنجکاو شده بود که بفهمه قضیه چیه؟ بعداز ظهر همون روز سارا توسط سحر از کل ماجرا مطلع شد و بقول خودش خیلی شوکه شده بود و اصلا انتظار همچین موضوعی رو از طرف محمد نداشت. وقتی سحر از سارا نظرشو پرسید اون گفت که 1 هفته وقت میخواد که دراین باره فکر کنه..

حالا اینکه در طول این هفته چه اتفاقاتی افتاد و محمد چه جوری این 1 هفته رو سر کرد شاید همه تون حدس بزنید که خیلی براش سخت بود اون هر روز وقتی از سرکار برمی گشت خودش رو در موقعیت های مختلف برای صحبت کردن با سارا می گذاشت و تمرین می کرد و هرروز با سحر دراین مورد صحبت می کرد و اینکه اون خبر تازه ای از سارا داره یا نه؟؟؟

بالاخره این یه هفته هرچند باندازه 1 سال بود تموم شد و روز چهارشنبه قرار بود محمد و سارا باهم صحبت کنند. شب قبلش وقتی محمد و سحر صحبت می کردند گویا سحر از جواب سارا تاحدودی مطلع بوده گوشه هایی از اون رو به محمد داده بود تا فردا خیلی شوکه نشه. فرداش صبح اونها همدیگر رو دیدند و محمد درحالی که سر به زیر داشت از سارا درخواست کرد که در یک جای خلوت باهم صحبت کنند. بالاخره  یک کلاس خالی پیدا شد.

وقتی روبروی هم نشستند بعد از لحظاتی که خیلی سخت می گذشت محمد سکوت رو شکست و گفت : "من منتظر جواب شما هستم قرار بود امروز صحبت کنیم". سارا سرشو آورد بالا بعد باز هم به پایین زل زد و منّ و من کرد و گفت : "میدونید ، من نمیتونم ، نمیشه ، آخه فکر میکنم حدس می زنم ما تفاهم نداشته باشیم ". محمد که واقعا شوکه شده بود از او اصرار و از سارا انکار. دلیل درست و حسابی هم نداد و رفت.

بعد سحر که اومد قرار شد بره و دلیلشو از سارا بپرسه . نتیجه اینکه پس از کلی کبری و صغری گفته بود که من همیشه تو رویاهام دوست داشتم با یک مرد بلند قد ازدواج کنم و توی این 1 هفته هرچقدر کلنجار رفتم نتونستم خودمو قانع کنم.

وقتی سحر اینها رو به محمد گفت ، محمد راهی شد بره خونه . بعدها هم که فکر می کرد یادش نمیومد اون روز چجوری رفت خونه فکرهای مختلفی تو سرش داشتند رژه می رفتند ولی یه چیزی رو مطمئن بود . تو دلش خالی شده بود، انگار یه دیگ آب سرد سرش خالی کرده بودند. راستشو بخواید بهش بر خورده بود. تا آخر اون شب یه تصمیم گرفت .

فرداش این سایت، اون سایت ، این کتابخانه و اون کتابخانه کتاب ها و سی دی هایی رو خرید ، می خاست قدش رو افزایش بده . وقتی اینو به سحر گفت : چند دقیقه بدون توقف خندید. و یکی از دوستاش هم وقتی اینو شنید گفت : " اگه اینجوری بود اونوقت احمدی نژاد موقع دیدار با هوگوجاوز باید خودکشی می کرد دیگه ... "

بالاخره این روزها سپری می شد و محمد هر روز صبح ساعت 6 بیدار می شد و تا 7 ورزش می کرد و حرکات خاصی که تو اون کتاب ها و سی دی ها بود رو انجام می داد و بعد می رفت سرکار .

روزها گذشت و پس از 2 سال روزی محمد از پیاده رو می رفت که سارا رو دید اون روز محمد بلند قامت شده بود و حدود 20 سانتیمتر بلندتر شده و ...

خیلی دوست دارم ادامه این داستان رو شما در بخش نظرات تموم بکنید.